تبليغاتX
::GLORIFIED::

برهنه٬  جایی نزدیک آب کمرت را برسان به شن ها و چشمهایت را ببند .. یک بار هم که شده جایی بخواب که آب برود زیرت .. چشمهایت را که بستی٬ سرت را بسپار به سرگیجه و گوشهایت را بدوز به صدای موج .. آب می رود زیرت و قاعده اش این است که هر بار بر می گردد٬ بگذاری تکه ای از وجودت را ببرد .. 
تکه از دلت را ..
دریا دلی
شاید
همین باشد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:52  توسط ستوده  | 

من کنار ظلمت نشسته ام
در انتهای زمین .
غربت می بلعم و
وجودم را دود می کنم .
هیکلم مچاله می شود
و کله ام کوچک .
عقلم می میرد
مثل قلبم که قبلن .
و تنهایی
انگار
سرنوشت من
است . . .

پ ن: روز هشت رسید و ما سر و سامان نگرفتیم .. رفت تا نهِ نهِ نود و نه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:12  توسط ستوده  | 

آدمی از کوچه های غربت که می گذرد٬ بوی یاس می پیچد توی دماغش و یادش می افتد به باغچه ی خانه شان .. غربت گربه دارد اما گربه هایش مثل گربه ی باغچه شان نیستند که چشم آدمی را تشخیص بدهند و زل بزنند تویشان .. گربه های اینجا اما سنگ را خوب تشخیص می دهند و فرار را می فهمند ..

توی غربت کسی نان و پنیر نمی دهد دستت و برایت آیت الکرسی نمی خواند .. کسی یادش نیست که یادت بیاورد "چار قل" را بخوانی .. کسی اینجا نیست که از شنیدن شعرهایت سر ذوق بیاید ..

غربت به عوض گربه*های آشنا٬ گریه**های غریب دارد که اشکهایش بوی جدیدی می دهند ..

آدمی شده است مصداق "اطلب العلم ولو بالصین" که نبی گفته بود ...

پ ن: زهی فونت!

*: Gorbeh
**: Geryeh

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:22  توسط ستوده  |